۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

وبلاگ رشته مدیریت امور فرهنگی واحد شماره 1 اصفهان: mfarhangi.blogfa.com

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

وطن پرست



دکتر: ولی بهتر بود توی همین سوئد اهدای کلیه رو انجام میدادی.

سارا: نه دکتر ... ایران خیلی بهتره ... اینطوری خانواده ام هم می بینم ... تازه، شاید نیما هم بود ...

دکتر: باشد ... هر طور مایلی

پس از سفر سارا به ایران، نیما از این جریان با خبر شد و با ناراحتی تصمیم گرفت که کلیه اش را بدون اینکه شناخته شود به او اهدا نماید.

روز اهدا فرا رسید و عمل جراحی انجام شد. فردای آن روز، سارا بدون اینکه حتی یکبار بتواند نیما را ببیند، با خانواده اش خداحافظی کرد و به سوئد برگشت. ولی چیزی نگذشت که احساس کرد کلیه اش هنوز درد می کند. پس دوباره پیش پزشک معالجش رفت و جریان را با او در میان گذاشت. پزشک هم برای گرفتن جزئیات عمل، تلفن را برداشت و شماره ایران را گرفت و عملکرد را از پرستار بخش جویا شد. پرستار به سراغ رزومه سارا رفت و با خونسردی گوشی را برداشت و پاسخ داد:

« چیز خاصی نیست ... نگران نباشید دکتر  ... اهدای قلب با موفقیت انجام شده ... »

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

سارا و نیما (قسمت 36)

... امواج شدت گرفتند. باد وزیدن را قوی تر نواخت. چشمانم که به دریا دوخته شده بودند، دیدند که از میان امواج متلاطم، چیزی کم کم بالا می آمد. پس از لحظه ای، بیشتر مشخص شد که آن چیست، دختری با موهای طلایی، همچون پری های دریایی از آب بیرون می آمد. ران ها و دست های خیسش همچون در غلطان می درخشیدند. ولی نزدیکتر که آمد، یکباره لرزه بر اندامم افتاد. او واقعا خود سارا بود، به من خیره شده بود و لبخندی بر لبانش نقش بسته بود و مثل همیشه گل سرخی در موهایش کاشته بود.

آرام آرام به ساحل نزدیک می شد تا بلاخره به ساحل رسید. نگاه هایمان در هم حل می شد. لبخندی شیرین بر لبانش بود. دستش را به سویم کشید و نجواسان گفت: « من هنوز زنده ام بیا ... »

ناگهان از خواب پریدم و با خود گفتم: « سارا زنده است! او سارا بود »

حسی که اینک تمام وجودم را فرا گرفته بود، می گفت که این خواب نمی توانست یک دروغ باشد. سردی خاصی همراه با شور و شوق عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته بود. یعنی سارا واقعا زنده است؟! یعنی این خود سارا بود؟! ولی چگونه ممکن است، آخر من که نتوانسته بودم از امتحان جنگل موفق بیرون بیایم. از جایم بلند شدم و بر آن شدم که به سوی خرد بزرگ بروم و خوابم را برایش تعریف کنم.

پی نوشت: از سعید و دختر خاله ی خوبم معذرت می خوام که سر موعد آپ نکردم ، یعنی واقعا نشد آپ کنم، بیمارستان بودم.

مورچه فیلسوف

گردویی وسط اقیانوس شناور بود و با حرکت امواج بالا و پایین می رفت.

روی آن گردو مورچه فیلسوفی آهسته به خواب رفته بود. مورچه ی فیلسوف در خوابِ عمیق خود می دید که گردویی همچون همان گردویی که بر آن است و روی آن مورچه ی دومی مانند خود او به خواب رفته، بر آب شناور است.

مورچه دوم نیز همین خواب را می دید که وسط اقیانوسی گردویی شناور است و روی آن مورچه ی سومی همچون خودش به خواب رفته، که او هم خواب می بیند وسط اقیانوس گردویی است و روی آن مورچه چهارمی وجود دارد که از قضا هنوز بیدار مانده بود.
مورچه چهارم به اطرافش نگاه می کند و یک کشی باری را می بیند که از دور می آید. دستانش را بالا می برد و شادمانه فریاد می زند: « پاشو ... پاشو ... نجات پیدا کردیم ... »

مورچه سوم از خواب می پرد و همان کشتی باری را می بیند که به سرعت نزدیک می شود. آنگاه هردویشان با خوشحالی فریاد می زنند: « پاشو ... پاشو ... نجات پیدا کردیم ... »

مورچه دوم از خواب می پرد و او هم کشتی باری را می بیند و این بار هر سه شان با ذوق و شوق فریاد می زنند: « پاشو ... پاشو ... نجات پیدا کردیم ... »

مورچه فیلسوف با فریاد آن سه مورچه از خواب می پرد و به دور و اطرافش نگاهی می اندازد؛ ولی باز هم خبری از کشتی نیست. می فهمد که باز هم خواب می دیده. سرش را دوباره روی گردو می گذارد و دیگر باره به خواب می رود و در خواب می بیند که گردویی وسط اقیانوس شناور است و روی آن مورچه دومی همچون خود او به خواب رفته که ...

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

پنج سگ


تمرین آغاز شد و بازیگر بالای سن رفت. پنج نفر که لباس سگ پوشیده بودند، روی سن قرار داشتند و بازیگر باید دیالوگ خود را مقابلشان می گفت:

«  ای حیوانات زشت،
با آن پوزه ی کریه تان به دنبال چه هستید؟
آنقدر بی ارزشید که مدام به پر و پای انسان ها می پیچید. آنقدر خوار و خفیفید که باید استخوان باقیمانده از خوراک انسان ها را جلویتان پرت کنند.
گم شید. نمی خواهم ریخت نحس هیچکدامتان را ببینم »

دیالوگ به پایان رسید و بازیگر از پس این نقش منفی به خوبی بر آمده بود. صدای تشویق کارگردان، بازیگران و دیگر دست اندر کاران شنیده می شد. ولی میان تشویق آن ها، صدای زوزه ای از یکی از سگ های روی سن شنیده می شد. همه با تعجب به دنبال پیدا کردن خاستگاه ناله بر آمدند.

کارگردان به کاراکتر های سگ گفت: « این بازیگر مگر چه حرف بدی زده است که به یکی تان چنین برخورده و صدای زوزه اش تمام سالن را فرا گرفته است؛ همینک بجنبید و سریع لباس های اصلی خود را تن کنید »

به دستور کارگردان همه ی بازیگران لباس های خودشان را پوشیدند، غیر از یکی شان که لباسش همانی بود که به تن داشت. حرف های بازیگر برای کاراکترهای سگ رنج آور نبود، کسی را آزرد که می دید سگ است.