دکتر: ولی بهتر بود توی همین سوئد اهدای کلیه رو انجام میدادی.
سارا: نه دکتر ... ایران خیلی بهتره ... اینطوری خانواده ام هم می بینم ... تازه، شاید نیما هم بود ...
دکتر: باشد ... هر طور مایلی
پس از سفر سارا به ایران، نیما از این جریان با خبر شد و با ناراحتی تصمیم گرفت که کلیه اش را بدون اینکه شناخته شود به او اهدا نماید.
روز اهدا فرا رسید و عمل جراحی انجام شد. فردای آن روز، سارا بدون اینکه حتی یکبار بتواند نیما را ببیند، با خانواده اش خداحافظی کرد و به سوئد برگشت. ولی چیزی نگذشت که احساس کرد کلیه اش هنوز درد می کند. پس دوباره پیش پزشک معالجش رفت و جریان را با او در میان گذاشت. پزشک هم برای گرفتن جزئیات عمل، تلفن را برداشت و شماره ایران را گرفت و عملکرد را از پرستار بخش جویا شد. پرستار به سراغ رزومه سارا رفت و با خونسردی گوشی را برداشت و پاسخ داد:
« چیز خاصی نیست ... نگران نباشید دکتر ... اهدای قلب با موفقیت انجام شده ... »