۱۳۸۹ دی ۷, سه‌شنبه

گل سرخ


روزگاری گل سرخی در حیاط یک انسان معمولی روییده بود. آن انسان به گل سرخ علاقه ی بسیار زیادی داشت. آن گل همه چیز او بود. این علاقه ی او ادامه داشت تا اینکه جنب و جوش انسان های دیگر برای او پرسش برانگیز شد: « نکند من از دنیا عقب هستم. نکند چیزهای لذت بخش تری در دنیا هست که من از آن بی خبرم. نکند این گل سرخ ... »

شک کردن انسان معمولی به گل سرخ سر آغاز راهی شدنش به دنبال دیگران بود. پس گل سرخ را رها کرد و در پی انسان های دیگر روانه گشت. مدت ها در تلاش و تکاپو بود. همچون دیگران هر کاری پولی در آن بود به سراغش می رفت. هر جا معامله ی کلانی در کار بود، حضور داشت. سالیان سال آنقدر در پی مال و منال رفت تا اینکه توانست در سن پیری آخرین مدل های خودروها و بزرگترین آسمان خراش ها و باغ ها و زمین ها را بخرد. دیگر از انسان هایی که در پی شان روانه بود، خبری نبود، اینک دیگران بودند که به دنبال او می آمدند تا به چیزهای با ارزش تری از داشته هایشان برسند. چیزی نمانده بود که به آن نرسیده باشد. انسان عادی دیگر به یک پیر مرد ثروتمند تبدیل شده بود. ولی هنوز نتوانسته بود بفهمد چیزی که آن همه جمعیت به دنبالش بودند پس کجاست؟! تمام عمر خود را به دنبال دیگران رفتم تا به چیزی با ارزش تر از گل سرخم برسم پس کو؟! پس آن همه آدم کجا رفتند؟!

لرزشی بر اندام فرسوده اش حاکم شد. ترسی از اینکه همه ی عمر خود را در پی چیزی بود که سال ها پیش آن را در حیاط خانه اش رها کرده بود و اینک با کالبدی بیمار و فرسوده در کنج آسمان خراشی بی هیچ دستاوردی فرو آمده بود. پس بلافاصله با عصایش از زمین بلند شد. نمی خواست ذره ای زمان را از دست بدهد. پیشخدمتش را فرا خواند و به او دستور داد گل سرخی را در جلوی برجش، همچون باغچه ی قدیمی اش بکارد.

پیشخدمت بذر گلی را کاشت. پیرمرد بیمار لحظه شماری می کرد که گل سرخ بروید.  روزها می گذشت و بیماری او وخیم تر می گشت. اینک تنها چیزی که در دنیا انتظارش را می کشید، رویش گل سرخ بود.

تا اینکه یک صبح، پیشخدمت شادمانه به نزد پیرمرد آمد و او را برای دیدن گل سرخ فراخواند. پیرمرد را کنار گل سرخ برد. وقتی به آنجا رسید، اندکی گلبرگ هایش را نوازش نمود و لبخندی زد، آنگاه گل را بویید و این آخرین و تنها چیزی بود که از دنیا دید.

زرافه مهربان


سارا به جنگل رفت و میان انبوه درختان، درخت سیبی را دید. هر چه سعی کرد نمی توانست هیچ سیبی بچیند. با خود گفت: « که ای کاش نیما بود و یکی از این سیب ها را می چید. نیما اگر از جنگ بر می گشت دیگر این مشکلات را نداشتم. »

همچنان که سارا مشغول آرزو کردن بود ناگهان زرافه ای از دور آمد. زرافه به سارا گفت: « چرا غمگینی؟ »

سارا معصومانه گفت: « هیچ سیبی نمی توانم بچینم »

زرافه لبخندی زد و از بالاترین نقطه ی درخت برای سارا یک سیب سرخِ براق چید. سارا شادمانه گفت: « چه خوب است که با یک زرافه می توانم هر سیبی که می خواهم را داشته باشم »

زرافه لبخندی زد و گفت: « خب ... این که کاری ندارد ... تو می توانی با این زرافه بمانی ... »

اشک از چشمان سارا سرازیر شد و گفت: « زرافه ها سیب را می چینند، ولی برای من همیشه سیب است که نیما را می چیند »

زرافه لبخندی زد و سارا را بوسید و پس از اینکه سیب های فراوانی برایش چید، آنجا را ترک گفت.

 

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

انسان عادی

روزی مردی کنار خرد بزرگ آمد و به او گفت: « استاد بزرگ... پرسشی دارم، ولی شرم دارم آن را بیان کنم ... »
خرد بزرگ لبخندی زد و گفت: « در کنار ما هیچکس از پرسیدن ابایی ندارد، منتظرم که هر چه می خواهی بپرسی »
مرد مِن مِن کنان سوالش را پرسید: « استاد بزرگ ... نمی دانم چرا همه ی مردم دنیا درباره ی شما صحبت می کنند، ولی در عین حال شما اینقدر انسان ساده و عادی ای هستید؟! »

خرد بزرگ خنده ای کرد و پاسخ داد: « اگر یک انسان ساده و معمولی همچون سایر مردم نبودم که دیگر کسی از من سخنی نمی گفت!  »

سپس مکثی کرد و گفت: « متوجه شدی؟! »

مرد منظور استاد را نفهمیده بود، ولی نمی دانم چرا گفت: « بله استاد فهمیدم »

و آنگاه دست استاد را بوسید و رفت.

پایان قصه گل

گل شکست،

و اینگونه قصه ی ما تمام شد؛

دارد صدای اشک های بل بلی می آید

نکند قصه تمام نشده ...

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

دختر گلی

تاریک و روشن غروب بود و صدای جیک جیک دسته جمعی غروبانه گنجشکان از میان شاخ و برگ سرسبز درختان بید کنار خیابان شنیده می شد. انبوه رهگذرانی که همچون همیشه هر کدامشان غرق در عالم خود بودند، از سمتی می آمدند و به سویی می رفتند، ولی در میانشان دخترکی همچنان کنار خیابان با موهای طلایی و لباسی آبی نشسته بود و دسته های گلی که جلویش پهن بودند را مرتب می نمود. آن دختر شیما نام داشت.

شیما دختری گلفروش بود که کار هر روزش ایستادن در کنار خیابان و به فروش رساندن گلهای رنگارنگی بود که باید همه شان را تا شب تمام می نمود. ولی این اواخر اتفاقاتی به نظر عجیب رخ میداد، شیما دیگر مجبور نبود زمان زیادی را برای فروش گل هایش صرف کند!؛ چرا که مثل همین الان پسری ناشناس به کنار او می آمد و همه ی گل های او را می خرید و از آنجا می رفت.

اکنون دوباره پسر همه ی گل های شیما را خرید و از کنارش دور شد.

این اولین باری نبود که شیما همه ی گل هایش را به او می فروخت. آنقدر این کارِ پسرِ ناشناس ادامه داشت تا اینکه شیما دیگر به این باور رسیده بود که پسر به او دلبستگی پیدا کرده است. خیلی خوشحال بود از اینکه کسی در دنیا وجود دارد که برای رنجیده نشدنش حاضر است هر روز همه ی گل های او را بخرد.

آری ... او عاشق شده بود. دیگر شباشب گونه هایش همچون گلبرگ های صبحگاهی به اشک خو کرده بود و جاده های ممتد انتظار به گرد پایش نمی رسیدند. شب و روزش را با یاد او به سر می برد و دیدن پسر برای او عادت همیشگی شده بود.


ساعت 9 شب دوشنبه بود که شیما غرق در رویا، بر روی تختش دراز کشیده بود که خواهرش شیده بی خبر کنار تخت او آمد:

- هنوز بیداری؟

شیما سرش را آرامک آرامک به سوی او گرداند: « نمی تونم بخوابم ... »

- پس چرا چیزی بهش نمی گی؟

- نمی دونم! همیشه ساکته ... شاید اون غمی که توی نگاهشه نمیزاره خودم رو بهش نزدیک کنم و حرفی بزنم

- ولی نمیشه که تا همیشه همینطور سکوت کنی

- خودم هم اینطور دوست ندارم، همین حالا هم دارم به این فکر می کنم که چکار باید بکنم

- دنبالش کن ... ببین کیه؟ خونش کجاست؟ لا اقل اون موقع یک چیزی ازش می دونی ...

وقتی بشناسیش راحت تر می تونی حرفت رو هم بهش بزنی

شیما همانطور که به شیده خیره شده بود: « باشه ... فردا می رم ... »

- خیلی خوبه ... پس بزار چند تا لباس شیک واسه ی فردات بیارم؛

آنگاه ریزخندی زد و گفت: « یه وقت دیدی ... »

شیما بالش را بر سر شیده زد و با خنده او را فراری داد. شیده لباس ها و کفش هایش را از کمد آورد و به او داد. دلهره ای مبهم در دل شیما افتاده بود. با خود فکر می کرد: « ولی چرا هیچگاه پسر حرفش را نمی زند؟!  چرا همیشه افسرده و غمگین است؟!
درست است، باید فردا او را دنبال کنم. کاشانه اش را بیابم ... او که حرف هایش را نمی گوید ... لااقل من باید به دنبال او بروم که ببینم اصلا او کیست؟! »

صبح که شد، سریع قشنگترین آرایشش را انجام داد و باآن لباس های زیبا از خانه خارج شد. سپس برای فروش گل هایش به مکان همیشگی خود رفت و آنجا منتظر پسر ماند. زمان زیادی نگذشت که پسر دوباره برای خریدن گل های او آمد. گل ها را خرید و از آنجا دور شد، شیماهم سریع وسایلش را جمع و جور نمود و گل هایش را به مغازه ی کفاشی کنارش سپرد و خود مخفیانه به دنبال او راهی شد.

رفتند و رفتند تا اینکه متحیرانه از قبرستان سر در آوردند. شیما که خیلی تعجب کرده بود، پسر را دید که در کنار قبری پر از گل نشست و در حالیکه چشم هایش پر از اشک شده بود گل های دختر گلفروش را روی بقیه گل هایی که قبلا روی سنگ قبر چیده بود قرار داد  و سرش را روی قبر نهاد و با هق هق می گفت:  « هیچوقت ترکت نخواهم کرد عشقم »

شیما آن لحظه دیگر چیزی نفهمید.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

عاقبت به خیر

در همه ی چترهای ساخته شده توسط شرکت چترسازان نقصی بود که سبب می شد چترِ بسیاری از چتر بازان حین پرش از بالگرد ها و هواپیما ها باز نشود. آیدا یکی از این چتر بازان بود که حین پرش ناگهان متوجه شد که دکمه ی کیف او عمل نمی کند. هر چه تقلا می کرد فایده ای نداشت و شتابان نزدیک زمین می شد.

هنگامی که دید دیگر کاری از دستش بر نمی آید، دست به دعا برد: « خدایا ... ای کسی که همیشه با بندگانت هستی ... ای تنها نجات دهنده ... خودت کمک کن عاقبتم به خیر شود ... »

دیگر چیزی تا زمین نمانده بود و او به سرعت سقوط می کرد. همچنان که به زمین نزدیک می شد، گروه فیلم برداری یکی از مستند های تلوزیونی که آنجا مستقر بودند، متوجه ی او شدند. سریع فیلمبردارِ مستند دوربین خود را به سوی او گرداند و دکمه ی ضبط را فشرد و تا لحظه ای که او با زمین برخورد نماید از او فیلمبرداری می نمود.

چیزی نگذشت که فیلمِ ضبط شده شان به رسانه ها رسید. بی بی سی، سی ان ان، آسوشیتد پرس و فرانس 24 و ... همه و همه از این افتضاح شرکت چترسازی صحبت می کردند و سبب شدند که مسئولین ایرانی تحت فشار قرار بگیرند و همه ی چترهای نجاتِ این شرکت چترسازی جمع آوری گردند.

و بعد از آن دیگر چتر هیچ چتر بازی حین پرش بسته نماند. روحش شاد.

قانون سیب

روزی خرد بزرگ زیر درخت سیبی نشسته بود و مشغول حل کردن برخی فرمول های پیچیده ی زندگی بود که ناگهان سیبی بر سرش افتاد. در حالیکه با کف دستش بر سر خود می کشید،  تعجب کرده بود از اینکه نیوتن سال ها پیش قانون جاذبه را کشف کرده است، ولی سیب همچنان بر سر انسان ها می خورد.

درست بود که سیب همیشه با خود جاذبه داشت، ولی برای هر کسی دیده نمی شد. پس با خود گفت:

« چه جاذبه کشف شود، چه نشود، سیب کار خودش را می کند »

این قانون او بعد ها تحت عنوان قانون سیب در میان مردم رایج گشت و همه اینگونه می گفتند:

« چه نیکی شما کشف شود، چه نشود، شما کار خود را کنید »

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

قضاوت 3

"این آخرین نامه ای است که برایت می فرستم. خودت هم می دانی چقدر منتظرت ماندم، همیشه چشم به راه این بودم که شاید روزی جواب یکی از این همه نامه ی بی جوابم را بگیرم ...

آه ...

عجیب زندگیم سراسر تجربه و علم آموزی بود ...

آنقدر به دانش و معرفت شهره گشته بودم که هیچگاه فکرش هم نمی کردم روزی بیاید که بخاطر تو مردم شهر مجنون و دیوانه ام بخوانند، ولی جالبیش آنجاست که آنقدر برایت بی ارزش بودم که با اینکه نامه ی پیشینم را گرفتی و حتی خواندی که اگر بی پاسخش بگذاری به زندگی ام خاتمه خواهم داد، ولی باز هم چیزی نگفتی!

اکنون زمانش رسیده است. دیگر هیچ دلیلی برای ادامه ی زندگیم نمانده؛ و می دانم که تو هم هیچ توجیحی برای این کردارت نداری و البته این یعنی پایان ...

پایان زندگی

و اینک

بدرود دنیا ... "


- لیلی مدرسه ات دیر شد ... کاش می فهمیدم چرا بعد این همه سال تازه به فکر سوادآموزی افتاده ای!!!

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

فراموشی

پیرمرد نود ساله ای کنار پنجره ی اتاق بیمارستان ایستاده بود. به گذشته اش فکر می کرد. ولی هیچ چیز به یاد نمی آورد: « که هستم؟! چه اتفاقی برایم افتاده؟! اینجا چه می کنم؟! »

در همین حین ناگهان دستش به گلدان کنار پنجره گرفت و گلدان فرو افتاد و شکست. پیرمرد خم شد و گل را برداشت و اندکی آن را برانداز کرد و سپس مقابل بینی اش گرفت و بویید: « چه خوشبو و زیباست »، آنگاه لبخندی بر لبانش شکل گرفت.

همه ی کارکنان شرکت متحیرانه او را می نگریستند و می گفتند: « باورنکردنی است ... رئیس را بنگرید ... دارد گل سرخی را می بوید و برای نخستین بار لبخند می زند ... »

بیا برویم ...

مرد کنارِ زن غریبه ای که بر روی تپه ای سرسبز نشسته بود و محزون به کرانه ها چشم دوخته بود نشست و گفت: « چرا ناراحتی؟ مگر این پهن دشت را نمی نگری؟ گمان می بری این درندشت سر سبز جایی برای من و تو ندارد که دستادست به هر سو گام برداریم و بدویم، مگر من و تو از آن غزال ها چه کم داریم که بخواهیم اینگونه غصه دار گوشه ای کز کنیم.  بیا دستت را به من بده که با هم تا آن دور دست ها بدویم. بیا همچون غزال به هر سو بخرامیم. بیا ... بیا باهم ...

مرد صحبت می کرد و زن همچنان به او می نگریست و هر لحظه با گفته های مرد، غصه هایش افزون می گشت. ولی مرد پیوسته به سخن گفتن ادامه می داد. تا اینکه دخترکی از دوردست نمایان گشت. دختر آرامک آرامک با وسیله ای در دست نزدیکشان می شد.

کنارشان که رسید، گفت: « درست شد » و کمک کرد تا زن بر روی ویلچر بنشیند. آنگاه دختر ویلچر را به حرکت درآورد. زن با طرح لبخندی بر لبانش از مرد دور می شد. مرد چشمانش را تا دور شدن زن به او دوخته بود.

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

دلیل زندگی

آنچنان آدمیان را در پی معنای زندگی یافتم
که فهمیدم
برایشان زندگی را دلیلی نیست
                                  جز یافتن دلیلی برای زندگی
آنان نمی دانند
زندگی را
کوچ و هجرتی بایسته نیست
آنان نمی دانند
دل از زنگار چون برهد
                            خود به دل می کوچد زندگی
ناآگاهند که
فقط یک چیز است
                        دلیل زندگی
و تنها یک چیز است
                        دلیل زندگی
آری یک چیز است
                        دلیل زندگی
و آن چیزی نیست
جز همه چیز
                        جز
                                     عشق
زن گوشه ای یکه و تنها نشسته بود و غصه می خورد.

مرد او را حس کرد و نزدیکش رفت. دستی بر گونه های نازکش کشید و دلیل غم و اندوهش را جویا شد.

ولی زن چیزی نگفت.

مرد دوباره دلیل اشک هایش را پرسید.

اما دیگر باره زن سکوت کرد.

مرد چندین بار سوالش را تکرار کرد.

ولی هر بار چیزی جز سکوت نمی شنید.

مرد که حال شکننده ی زن تکیده را دیده بود، برخاست تا در پی طبیبی برود.

زن را بوسید و از آنجا دور شد.

چشمان زن به رفتن مرد دوخته شد.

مرد همچنان دور و دورتر می شد،

دیگر آنقدر دور شده بود تا اینکه به یک نقطه تبدیل شد.

نقطه پایان جمله ی بغض های زن نشست.

بغض زن ترکید.

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

روانکاو

ساعت هشت شد. منشی نام بیمار را صدا زد و او وارد اتاق روانکاو شد. مردی با ریش های پرفسوریِ سفید، روی یک صندلی مشکی چرمی نشسته بود و با بند عینکِ ته استکانی اش بازی می کرد. بیمار جلو رفت و آهسته روی صندلی مقابلِ میز روانکاو نشست.

روانکاو پس از چند لحظه چشمان خود را از برگه های مقابلش جدا نمود و عینکش را بالا و پایین برد تا بر چشمانش تنظیم گردد، آنگاه لبخندآلود به او گفت: « بفرمایید عزیزم، می شنوم »

بیمار گفت: « راسیتش آقای دکتر... مشکلی که همیشه با من همراه بوده، این است که مدام فراموش می کنم چه کسی هستم و چه کاری می خواهم انجام دهم. همه چیز را از یاد می برم. آنقدر کار می خواهم انجام دهم که نمی دانم کدامشان را می خواستم انجام دهم و اصلا فراموش می کنم هیچکدامشان را انجام دهم. ساعت را یکبار نگاه می کنم 9 صبح است و بار بعدی که نگاه می کنم 12 شب است و بار بعدی دوباره 9 صبح و بار بعدی دوباره 12 و ... . »

روانکاو در حالی که سرش را همراه لبخندی تسکین بخش بالا و پایین می برد، گفت: « به مسائل روانشناسی و فلسفی هم علاقه دارید؟ »

بیمار گفت: « پیداست که واقعا در کارتان خبره و متبحر هستید؛ بله، این دویی که گفتید از دلانگیزترین موضوعات زندگیم هستند. همین هایند که روز و شب به پرواز اندیشه ام جولان می دهند »

- می توانم بدانم شغلتان چیست؟

- البته ... یک روانکاو بازنشسته ام.

- پس از آنجایی که حتما خودتان می دانید راه حل مشکلات بیماران در لابلای صحبت های خودشان نهفته است، با این حال فکر می کنید باید چکار کنیم »

- به نظر من باید پیش یک روانکاو برویم

- با نظر شما موافقم؛ پس منتظر چه هستید؟!

آنگاه روانکاو از روی صندلیش بلند شد و برگه های جلویش را جمع و جور کرد و گوشه ی میز
گذاشت. سپس به سمت چوب لباسی رفت و بارانی اش را پوشید و چترش را برداشت. آنگاه به بیمار گفت: « برویم »

بیمار از صندلی بلند شد و به همراه روانکاو از اتاق خارج شدند. منشی با باز شدن درب اتاق از جا بلند شد: « دکتر کجا می روید؟ »

- مگر امروز چهارم نیست؟

- بله چهارم است

دکتر با تعجب پرسید: « یعنی واقعا در دفتر زمان بندی هایت ننوشته ای چهارم به کجا می روم؟ »

منشی خودش را جمع و جور کرد: « آها ببخشید فراموش کرده بودم »

بیمار متعجب گفت: « امروز که ششم است »

روانکاو با تمام وجود نفس عمیقی کشد و گفت: « ششم همیشه برای من روز خوبی بوده »

آنگاه هر دو شان از دفتر مطب خارج شدند و از پله ها پایین رفتند تا به درب خروجی ساختمان رسیدند.

روانکاو چترش را گشود و از در بیرون رفت.

بیمار گفت: « چتر برای چه؟! باران که نمی آید! »

روانکاو متعجب گفت: « زیاد که بالای سرمان نمی ماند، ماشین همین بغل پارک شده »

آنگاه زیر چتر تا ماشین رفتند. روانکاو پشت رل رفت و بیمار صندلی کنار او نشست.

روانکاو ماشین را روشن کرد و از بیمار پرسید: « حالا آدرس روانکاو خوب داری؟ »

بیمار گفت: « راسیتش فقط شما را به من معرفی کردند »

- من که الان در دفترم نیستم

- پس می گویید برای چه ساعتی وقت ویزیت بگیرم؟

- از منشی ام که در دفتر است بپرسید، به شما می گوید

بیمار تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. آنگاه به سمت مطب رفت. چند قدمی که دور شده بود، روانکاو سرش را از پنجره بیرون آورد و بلند او را صدا کرد و گفت: « راستی منشی من چهارم را می دانست به کجا می روم، از او بپرسید ششم دارم به کجا می روم الان »

- جوابش را چگونه به شما بگویم

- به موبایلم تماس بگیرید

- پس شماره موبایلتان را بگویید تا تماس بگیرم

- موبایلم همانجا در کشوی منشی است، شماره اش را خودش به شما می دهد

- باشد، پس من حتما تماس می گیرم

- منتظرم ... خدانگهدار ...

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

ای گورهای پر

ای خفته در گورهای هزاره ها ...

ای گورهای خالی

ای نخفته در گورهای هزاره ها ...

.
.
.

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

خدا را زیر تیغ گیوتین مذهب دیدم

تیغ رها گشت

دستانم را زیر تیغ بردم مبادا گردنش قطع شود

ولی دستان خدا هم قطع شد
رنج تاریکی را بپذیر

نمایش جبر بازی می شود

نقشت؟

کبوتری به هیئت خفاش
اسباب بازی های تازه ای خواسته بود، دیکتاتور

دولتمردانی

از خمیرهای رنگی

سبز

سفید

قرمز
آنگه مردم نمی فهمند

که مردمِ دیگر نفهمند ...

۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

مثلی شب خیمه بازان را

نسل اندر نسل

و دهان به دهان

چرخان است

که عروسک های گردان را

چنین گوید:

« هموا ره کسی مقصر است!

و او نه آن است که

مقصر است،

بلکه همانی که خودش را

مقصر می داند ... »

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه


آنقدر کدر گشته ایم

که روی خورشیدمان سیاه

حالا تو هی بگو

کسوف
تا نیست

هست

تا هست

نیست

این است

زیست ...

این تیشه هایی که بر تخته سنگ جگرمان فرو می آورد

پنجه ی مرموز روزگار؛

چه تندیسی را انتظار می کشند!؟

تراشیده شدیم

شسته شدیم

تندیسی بی رنگ گشتیم

و در میدان اصلی تاریخ

در جایگاه مطلوب سرنوشت گماردنمان ...

آنجایی که فردا

ابراهیم های اندیشه ی آیندگان نیز

بی هیچ تردیدی

بر تندیس بیرون آمده از جگرمان

تبر میزنند ...

برگ های سبز فام

درمیان دنج آسایششان

آنقدر به قصه ی رنج برگ های زرد پاییزی

رنجیده خاطر پرداخته اند

که سبزیشان را از یاد برده اند ...


برگ های زرد نیز

در میان توفان رنجششان

آنقدر به تماشای آسایش برگ های سبز

آسوده خاطر زیسته اند

که زردی خود را فراموش نمودند ...

آخر در نیافتم

این برگ هایی که زرد می نمایند، سبزند

یا

آن برگ های سبز، زرد

شاید هم این همان فصلی ست

که همه ی برگ هایش تلفیقی از زرد و سبزند

آری
برگ هایی فسفری ...

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه


ققنوس هزار خاکستر قلمم

دیگر باره جان می گیرد

تا دیر نشده


فکری برای خاکستر آن نگاهتان کنید

که در آتش وهم اندود وهن خود می لولد

هزاران بار اگر این قلم با تبر

خفقانتان بشکند

و گر در رویشی دوباره

تنه اش از بیخ و بن بر کند

هنوز هم

سکوتی نیست که نشکنم

واژه ای نیست که نرانم

سرودی نیست که نخوانم

سقوطی نیست

که در آن

عاقبت

بر خاکتان منشانم