۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

پنج سگ


تمرین آغاز شد و بازیگر بالای سن رفت. پنج نفر که لباس سگ پوشیده بودند، روی سن قرار داشتند و بازیگر باید دیالوگ خود را مقابلشان می گفت:

«  ای حیوانات زشت،
با آن پوزه ی کریه تان به دنبال چه هستید؟
آنقدر بی ارزشید که مدام به پر و پای انسان ها می پیچید. آنقدر خوار و خفیفید که باید استخوان باقیمانده از خوراک انسان ها را جلویتان پرت کنند.
گم شید. نمی خواهم ریخت نحس هیچکدامتان را ببینم »

دیالوگ به پایان رسید و بازیگر از پس این نقش منفی به خوبی بر آمده بود. صدای تشویق کارگردان، بازیگران و دیگر دست اندر کاران شنیده می شد. ولی میان تشویق آن ها، صدای زوزه ای از یکی از سگ های روی سن شنیده می شد. همه با تعجب به دنبال پیدا کردن خاستگاه ناله بر آمدند.

کارگردان به کاراکتر های سگ گفت: « این بازیگر مگر چه حرف بدی زده است که به یکی تان چنین برخورده و صدای زوزه اش تمام سالن را فرا گرفته است؛ همینک بجنبید و سریع لباس های اصلی خود را تن کنید »

به دستور کارگردان همه ی بازیگران لباس های خودشان را پوشیدند، غیر از یکی شان که لباسش همانی بود که به تن داشت. حرف های بازیگر برای کاراکترهای سگ رنج آور نبود، کسی را آزرد که می دید سگ است.

۲ نظر:

آتنا گفت...

قالب :D

بهار گفت...

سلام مجتبی
خوبی؟
خوش میگذره؟
از کلوب رفتی؟