آرام آرام به ساحل نزدیک می شد تا بلاخره به ساحل رسید. نگاه هایمان در هم حل می شد. لبخندی شیرین بر لبانش بود. دستش را به سویم کشید و نجواسان گفت: « من هنوز زنده ام بیا ... »
ناگهان از خواب پریدم و با خود گفتم: « سارا زنده است! او سارا بود »
حسی که اینک تمام وجودم را فرا گرفته بود، می گفت که این خواب نمی توانست یک دروغ باشد. سردی خاصی همراه با شور و شوق عجیبی همه ی وجودم را فرا گرفته بود. یعنی سارا واقعا زنده است؟! یعنی این خود سارا بود؟! ولی چگونه ممکن است، آخر من که نتوانسته بودم از امتحان جنگل موفق بیرون بیایم. از جایم بلند شدم و بر آن شدم که به سوی خرد بزرگ بروم و خوابم را برایش تعریف کنم.
پی نوشت: از سعید و دختر خاله ی خوبم معذرت می خوام که سر موعد آپ نکردم ، یعنی واقعا نشد آپ کنم، بیمارستان بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر