۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

روانکاو

ساعت هشت شد. منشی نام بیمار را صدا زد و او وارد اتاق روانکاو شد. مردی با ریش های پرفسوریِ سفید، روی یک صندلی مشکی چرمی نشسته بود و با بند عینکِ ته استکانی اش بازی می کرد. بیمار جلو رفت و آهسته روی صندلی مقابلِ میز روانکاو نشست.

روانکاو پس از چند لحظه چشمان خود را از برگه های مقابلش جدا نمود و عینکش را بالا و پایین برد تا بر چشمانش تنظیم گردد، آنگاه لبخندآلود به او گفت: « بفرمایید عزیزم، می شنوم »

بیمار گفت: « راسیتش آقای دکتر... مشکلی که همیشه با من همراه بوده، این است که مدام فراموش می کنم چه کسی هستم و چه کاری می خواهم انجام دهم. همه چیز را از یاد می برم. آنقدر کار می خواهم انجام دهم که نمی دانم کدامشان را می خواستم انجام دهم و اصلا فراموش می کنم هیچکدامشان را انجام دهم. ساعت را یکبار نگاه می کنم 9 صبح است و بار بعدی که نگاه می کنم 12 شب است و بار بعدی دوباره 9 صبح و بار بعدی دوباره 12 و ... . »

روانکاو در حالی که سرش را همراه لبخندی تسکین بخش بالا و پایین می برد، گفت: « به مسائل روانشناسی و فلسفی هم علاقه دارید؟ »

بیمار گفت: « پیداست که واقعا در کارتان خبره و متبحر هستید؛ بله، این دویی که گفتید از دلانگیزترین موضوعات زندگیم هستند. همین هایند که روز و شب به پرواز اندیشه ام جولان می دهند »

- می توانم بدانم شغلتان چیست؟

- البته ... یک روانکاو بازنشسته ام.

- پس از آنجایی که حتما خودتان می دانید راه حل مشکلات بیماران در لابلای صحبت های خودشان نهفته است، با این حال فکر می کنید باید چکار کنیم »

- به نظر من باید پیش یک روانکاو برویم

- با نظر شما موافقم؛ پس منتظر چه هستید؟!

آنگاه روانکاو از روی صندلیش بلند شد و برگه های جلویش را جمع و جور کرد و گوشه ی میز
گذاشت. سپس به سمت چوب لباسی رفت و بارانی اش را پوشید و چترش را برداشت. آنگاه به بیمار گفت: « برویم »

بیمار از صندلی بلند شد و به همراه روانکاو از اتاق خارج شدند. منشی با باز شدن درب اتاق از جا بلند شد: « دکتر کجا می روید؟ »

- مگر امروز چهارم نیست؟

- بله چهارم است

دکتر با تعجب پرسید: « یعنی واقعا در دفتر زمان بندی هایت ننوشته ای چهارم به کجا می روم؟ »

منشی خودش را جمع و جور کرد: « آها ببخشید فراموش کرده بودم »

بیمار متعجب گفت: « امروز که ششم است »

روانکاو با تمام وجود نفس عمیقی کشد و گفت: « ششم همیشه برای من روز خوبی بوده »

آنگاه هر دو شان از دفتر مطب خارج شدند و از پله ها پایین رفتند تا به درب خروجی ساختمان رسیدند.

روانکاو چترش را گشود و از در بیرون رفت.

بیمار گفت: « چتر برای چه؟! باران که نمی آید! »

روانکاو متعجب گفت: « زیاد که بالای سرمان نمی ماند، ماشین همین بغل پارک شده »

آنگاه زیر چتر تا ماشین رفتند. روانکاو پشت رل رفت و بیمار صندلی کنار او نشست.

روانکاو ماشین را روشن کرد و از بیمار پرسید: « حالا آدرس روانکاو خوب داری؟ »

بیمار گفت: « راسیتش فقط شما را به من معرفی کردند »

- من که الان در دفترم نیستم

- پس می گویید برای چه ساعتی وقت ویزیت بگیرم؟

- از منشی ام که در دفتر است بپرسید، به شما می گوید

بیمار تشکر کرد و از ماشین پیاده شد. آنگاه به سمت مطب رفت. چند قدمی که دور شده بود، روانکاو سرش را از پنجره بیرون آورد و بلند او را صدا کرد و گفت: « راستی منشی من چهارم را می دانست به کجا می روم، از او بپرسید ششم دارم به کجا می روم الان »

- جوابش را چگونه به شما بگویم

- به موبایلم تماس بگیرید

- پس شماره موبایلتان را بگویید تا تماس بگیرم

- موبایلم همانجا در کشوی منشی است، شماره اش را خودش به شما می دهد

- باشد، پس من حتما تماس می گیرم

- منتظرم ... خدانگهدار ...

هیچ نظری موجود نیست: