زن گوشه ای یکه و تنها نشسته بود و غصه می خورد.
مرد او را حس کرد و نزدیکش رفت. دستی بر گونه های نازکش کشید و دلیل غم و اندوهش را جویا شد.
ولی زن چیزی نگفت.
مرد دوباره دلیل اشک هایش را پرسید.
اما دیگر باره زن سکوت کرد.
مرد چندین بار سوالش را تکرار کرد.
ولی هر بار چیزی جز سکوت نمی شنید.
مرد که حال شکننده ی زن تکیده را دیده بود، برخاست تا در پی طبیبی برود.
زن را بوسید و از آنجا دور شد.
چشمان زن به رفتن مرد دوخته شد.
مرد همچنان دور و دورتر می شد،
دیگر آنقدر دور شده بود تا اینکه به یک نقطه تبدیل شد.
نقطه پایان جمله ی بغض های زن نشست.
بغض زن ترکید.
مرد او را حس کرد و نزدیکش رفت. دستی بر گونه های نازکش کشید و دلیل غم و اندوهش را جویا شد.
ولی زن چیزی نگفت.
مرد دوباره دلیل اشک هایش را پرسید.
اما دیگر باره زن سکوت کرد.
مرد چندین بار سوالش را تکرار کرد.
ولی هر بار چیزی جز سکوت نمی شنید.
مرد که حال شکننده ی زن تکیده را دیده بود، برخاست تا در پی طبیبی برود.
زن را بوسید و از آنجا دور شد.
چشمان زن به رفتن مرد دوخته شد.
مرد همچنان دور و دورتر می شد،
دیگر آنقدر دور شده بود تا اینکه به یک نقطه تبدیل شد.
نقطه پایان جمله ی بغض های زن نشست.
بغض زن ترکید.
۲ نظر:
نقطه
پایان
ارسال یک نظر