۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

قضاوت 3

"این آخرین نامه ای است که برایت می فرستم. خودت هم می دانی چقدر منتظرت ماندم، همیشه چشم به راه این بودم که شاید روزی جواب یکی از این همه نامه ی بی جوابم را بگیرم ...

آه ...

عجیب زندگیم سراسر تجربه و علم آموزی بود ...

آنقدر به دانش و معرفت شهره گشته بودم که هیچگاه فکرش هم نمی کردم روزی بیاید که بخاطر تو مردم شهر مجنون و دیوانه ام بخوانند، ولی جالبیش آنجاست که آنقدر برایت بی ارزش بودم که با اینکه نامه ی پیشینم را گرفتی و حتی خواندی که اگر بی پاسخش بگذاری به زندگی ام خاتمه خواهم داد، ولی باز هم چیزی نگفتی!

اکنون زمانش رسیده است. دیگر هیچ دلیلی برای ادامه ی زندگیم نمانده؛ و می دانم که تو هم هیچ توجیحی برای این کردارت نداری و البته این یعنی پایان ...

پایان زندگی

و اینک

بدرود دنیا ... "


- لیلی مدرسه ات دیر شد ... کاش می فهمیدم چرا بعد این همه سال تازه به فکر سوادآموزی افتاده ای!!!

۳ نظر:

بهار دختر خاله مجتبی ملایی گفت...

سلاممممممممممممممممممم پسر خالموووووووو هورااااااااااااا
دیر فهمیدم داستاناتو میذاری اینجا
اخه تو که هیچوقت نمیومدی بهم بگی اپ کردی من از تو وبلاگ دوستان میفهمیدم اپ کری میومدم
این جایی که کامنت میذارن یه حالیه گیج کنندس
یه 5 6 روزه نتو ازم گرفتن انگاری الان تازه بدنیا اومدم از هیچکی خبر نداشتم مخصوصا پسر خالم مجی جون

آتنا گفت...

این آخرین باری است که می گویم :: قالب وبت رو عوض کن استاد. راحت لود نمیشه

ناشناس گفت...

خیلی عالی
آفرین
به صورت کامل معنای قضاوت رو بیان کردین