مرد کنارِ زن غریبه ای که بر روی تپه ای سرسبز نشسته بود و محزون به کرانه ها چشم دوخته بود نشست و گفت: « چرا ناراحتی؟ مگر این پهن دشت را نمی نگری؟ گمان می بری این درندشت سر سبز جایی برای من و تو ندارد که دستادست به هر سو گام برداریم و بدویم، مگر من و تو از آن غزال ها چه کم داریم که بخواهیم اینگونه غصه دار گوشه ای کز کنیم. بیا دستت را به من بده که با هم تا آن دور دست ها بدویم. بیا همچون غزال به هر سو بخرامیم. بیا ... بیا باهم ...
مرد صحبت می کرد و زن همچنان به او می نگریست و هر لحظه با گفته های مرد، غصه هایش افزون می گشت. ولی مرد پیوسته به سخن گفتن ادامه می داد. تا اینکه دخترکی از دوردست نمایان گشت. دختر آرامک آرامک با وسیله ای در دست نزدیکشان می شد.
کنارشان که رسید، گفت: « درست شد » و کمک کرد تا زن بر روی ویلچر بنشیند. آنگاه دختر ویلچر را به حرکت درآورد. زن با طرح لبخندی بر لبانش از مرد دور می شد. مرد چشمانش را تا دور شدن زن به او دوخته بود.
مرد صحبت می کرد و زن همچنان به او می نگریست و هر لحظه با گفته های مرد، غصه هایش افزون می گشت. ولی مرد پیوسته به سخن گفتن ادامه می داد. تا اینکه دخترکی از دوردست نمایان گشت. دختر آرامک آرامک با وسیله ای در دست نزدیکشان می شد.
کنارشان که رسید، گفت: « درست شد » و کمک کرد تا زن بر روی ویلچر بنشیند. آنگاه دختر ویلچر را به حرکت درآورد. زن با طرح لبخندی بر لبانش از مرد دور می شد. مرد چشمانش را تا دور شدن زن به او دوخته بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر