سارا به جنگل رفت و میان انبوه درختان، درخت سیبی را دید. هر چه سعی کرد نمی توانست هیچ سیبی بچیند. با خود گفت: « که ای کاش نیما بود و یکی از این سیب ها را می چید. نیما اگر از جنگ بر می گشت دیگر این مشکلات را نداشتم. »
همچنان که سارا مشغول آرزو کردن بود ناگهان زرافه ای از دور آمد. زرافه به سارا گفت: « چرا غمگینی؟ »
سارا معصومانه گفت: « هیچ سیبی نمی توانم بچینم »
زرافه لبخندی زد و از بالاترین نقطه ی درخت برای سارا یک سیب سرخِ براق چید. سارا شادمانه گفت: « چه خوب است که با یک زرافه می توانم هر سیبی که می خواهم را داشته باشم »
زرافه لبخندی زد و گفت: « خب ... این که کاری ندارد ... تو می توانی با این زرافه بمانی ... »
اشک از چشمان سارا سرازیر شد و گفت: « زرافه ها سیب را می چینند، ولی برای من همیشه سیب است که نیما را می چیند »
زرافه لبخندی زد و سارا را بوسید و پس از اینکه سیب های فراوانی برایش چید، آنجا را ترک گفت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر