۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

فراموشی

پیرمرد نود ساله ای کنار پنجره ی اتاق بیمارستان ایستاده بود. به گذشته اش فکر می کرد. ولی هیچ چیز به یاد نمی آورد: « که هستم؟! چه اتفاقی برایم افتاده؟! اینجا چه می کنم؟! »

در همین حین ناگهان دستش به گلدان کنار پنجره گرفت و گلدان فرو افتاد و شکست. پیرمرد خم شد و گل را برداشت و اندکی آن را برانداز کرد و سپس مقابل بینی اش گرفت و بویید: « چه خوشبو و زیباست »، آنگاه لبخندی بر لبانش شکل گرفت.

همه ی کارکنان شرکت متحیرانه او را می نگریستند و می گفتند: « باورنکردنی است ... رئیس را بنگرید ... دارد گل سرخی را می بوید و برای نخستین بار لبخند می زند ... »

۱ نظر:

gill گفت...

salam.webamo yakkam sahne dar kardam ta filter nashode bia bebin :-)